ميگفت: معرفت مهمون به اينه كه وقتي سر سفره بود، هر از گاهي سرشو بياره بالاو سراغ سفره دارو بگيره....
نميدونم مهموناي با معرفتي بوديم يا نه...نميدونم چقد حواسمون بود او مثل هرسال سفره داري ميكنه و ما مثل هرسال زندان غربتشو رو بيخيالي...
چقد حواسمون بود او آسمون آسمون نعمت به پامون ميريزه و مافراموشي نصيبش ميكنيم ...
كه دستهاي پرمهرش پدري ميكنند و دستهامون خشكيده از بي همتي...
.
.
چقد از هديه هاي مهموني رو نگه داشتيم براي قلبمون؟
چقد از عطر مهموني مونده به روحمون؟
كاش لااقل بعد از مهموني "بامعرفت" بمونيم....
اين شعر خيلي توي دلم موند..مينويسم به ياد ماهي كه وقتي بود، دلها نرم و گناهان كاسته ميشد.رقت فيه القلوب وقلت فيه الذنوب...
شب عيد ميخوند:
آخرماه صيام اول سرگرداني ست
دركجايي كه دلم چشمه ي خون افشاني ست هرشب ازشوق توقلبم سروساماني داشت
پس از اين قسمت دل بي سرو بي ساماني ست
افتتاحي كه به شوق تو قرائت كردم
فتح بابي ست براين دل كه زغم زنداني ست
نظر خويش مبادا كه بگيري از من
آنچه مانده است مرااين نظرپنهاني ست
باابوحمزه اگر انس گرفتم هرشب
التفاتي ست كه از دوست مرا ارزاني ست
پس ازاين فرق نداردرمضان يا شوال
همه دانند كه بي يار، دلم طوفاني ست
هرسحر باتو دلم عطر مناجاتي داشت
حال با ياد تو درحال گلاب افشاني ست
هرشب از دفتر وصل تو غزل ميخوانديم
صفحه در صفحه گذشت اين ورق پاياني ست...
اوجب لنا عذرك علي ماقصرنافيه من حقك،وابلغ باعمارنا ما بين ايدينا من شهررمضان المقبل،فاذابلغتناه فاعنا علي تناول ما انت اهله من العباده..
پوزش مارا دركوتاهي كه در اداي حق تو كرده ايم بپذير،وعمر اكنون مارابه رمضان آينده كه در پيش داريم برسان وچون رساندي مارادر دستيازي به عبادتي كه شايسته توست ياري كن...