به خدا آه نفس هاي غريب تو كه آغشته به حزني ست زجنس غم و ماتم،
زده آتش به دل عالم و آدم،
مگر اين روز و شب رنگ شفق يافته در سوگ كدامين غم عظمي به تنت رخت عزا كرده اي اي عشق مجسم!
كه به جاي نم شبنم بچكد خون جگر دم به دم از عمق نگاهت.
نكند باز شده ماه محرم كه چنين مي زند آتش به دل فاطمه آهت،
به فداي نخ آن شال سياهت،
به فداي رخت اي ماه!
بيا صاحب اين بيرق و اين پرچم و اين بزم تويي،آجرك الله!
عزيز دو جهان،يوسف در چاه........
*سيدحميدرضا برقعي
اشكو اليك غربتي و بعد داري...*
به تو شكايت ميكنم از غربتم...ودوري وطنم...
من اينجا ،تنها،تنهايي دارمو يك پيله كه گرد خود تنيده ام...
در اين پيله ي سياهي ها غريبانه نفس ميكشم..
منمو دوري از وطن...
وطن من آغوش تو بود...
كه اكنون جدا افتاده از آن، كنج اين پيله كز كرده ام..
به كه گويم اين درد دل را؟!
كجا برم اين شكايت را؟!
*دعاي عرفه
عاشق نميشوم!
بي حضور تو عاشق نميشوم!
من عشق را-به نام تو- بوسيده ام و كنار گذاشته ام به روي طاقچه ي دل!
عاشق نميشوم!
عشق نميشناسم اصلا من!
من تمامي عشق را در حريري از نام زيبايت پيچيده ام و به انتظار نشانده ام تا تو بيايي و عاشق شدن بياموزي اش...
عشق من عاشق نيست هنوز...
اصلا خاك عشق من كجاو آسمان عاشقي تو؟؟
عشق من كز كرده كنج اتاق دل و آمدن تو را بي قراري ميكند تا روزي كه شيدايي كند عطرت را...تنها عطرت را...
چشمانم تاريكتر از آن است كه تورامحوشدن بداند،روز آمدنت را ميگويم ،همان روز كنار رفتن ابرها...نور چشمانت چشمانم را خواهد زد...ميدانم..
من تنها به واژه ي نسيم دلخوش مانده ام و قول گرفتمش از همين روزها كه روزگاري عطر وجودت را به وجود خسته ام برساندو فرصتم دهد تا والگي را بنوشانم به اين قلب عطش زده...
بيابان شده ام آقا..ابرهاي زمانه ، زمين وجودم را ترك داده اند از بس "بي عشقي" به كامم ريخته اند... قنات دلم خشكيده در اين هجوم قحطي ها..
عاشق نميشوم! نه اينكه عاشقت باشم كه انتظار آمدنت ميكشم،نه!!انتظار من انتظار آموختن راه و رسم عاشقي ست.. سهم من از عشق تو تنها همين است...
عاشقت نيستم،كه اگر بودم اين نبودم... من سال هاست زير باران نرفته ام.. از همان روزها كه شنيدم "عشق را زير باران بايد جست"...از همان روزها كه فهميدم بي تو،عاشق شدنت، بزرگتر از وجود كوچك من است..از همان روزها بود كه انگشتانم با چتر آشنايي گرفت.. من سال هاست نم باران نخورده ام.. نم باران نخورده ام و صحرا مانده ام... گفتم كه عاشق نيستم!
بگذار واژه هاي عشق در دل من بمانند در تب و تاب، تا تو بيايي و الف با بياموزيشان... اگر پس از رفتن من تو بيايي در آن روز كه چيزي به كارم نمي آيد جز قلب سليم من همه چيز خواهم داشت جز همان را... آخر بي عشقي كه عاشقي نميداند قلب سليم از كجا بياورد... قلب من كوچك است.. بي حضور تو عاشق نميشود، مي دانيد!
از بس هر دوشنبه و پنج شنبه روز نامم را بالاي نامه ام ديده ايد:
آنكه عاشق مولايش نيست،
هنوز!!!
اگر شيعيان ما كه خداوند بر انجام طاعت موفقشان بدارد،در وفا كردن به عهد ما همدل بودند،مباركي ملاقات ما از آن ها به تاخير نمي افتاد و سعادت ديدار همراه با معرفت ما به سوي آن ها مي شتافت. پس مارا از آن ها پوشيده نميدارد ،مگر همان چيزهايي كه از آن ها به ما مي رسد وما دوست نداريم و از آن ها انتظار نداريم.
نامه ي امام زمان(عج) به شيخ مفيد ،سال 412 قمري.....83سال پس از غيبت...
پ ن:ترجيح ميدم سكوت كنم...اين 4خط گوياترين صدا رو داراست..اگر بشنويم و بينديشيم.......... تنها لحظه اي...
به گمانم وقتي تو رفتي رنگ تازه گرفت،
نه، اصلا وقتي تورفتي آمد. پيش از رفتن تو كه جايي نداشت براي بودن.. قبل از رفتن تو نامش شايد بود،اما به خيالم كسي نديده بودش.
تو كه رفتي او آمد..
زود آمد..ازهمان روزها يا لحظه هاي اول رفتنت..
آمدو شد همنشين دل..بودنش گاهي تسلا مي دادو گاهي آتش ميزد به جان..
تمام حجم خالي نبودنت بودو بودن او.. تمام بيقراري دل بودو نشستن او در دل..
نبودي، اما او عطر تو را داشت.. شد پناه رنج بي كسي..نور سياهي ها ي اين خاك.
تو كه رفتي ، دلمان كه بسويت پر ميكشيد،دلتنگ ديدارت كه مي شديم او مي آمد كنار دل و اشك مي آورد به روي گونه هايمان..
بهانه ي تو را كه مي گرفتيم او مي آمدو بغض مي شد در گلويمان..
بار تنهايي و بي تو بودن از پا كه در مي آوردمان ،نااميدي كه رخنه ميكرد در جانمان،او مي آمدو اميد ميشد درقلبهامان..
بي رمق كه ميشديم دستهايمان را توان مي داد...وقتي كه بود، عطر تو ميگرفت دلهايمان.. وقتي كه بود ، ياد تو، ياد آمدنت ميشد آب حياتمان...
اما واي بر وقتي كه فراموشش ميكرديم..وقتي نداشتيمش ياد تو را نداشتيم... آب نداشتيم براي حياتمان.. بين شلوغي هاي اين شهر شلوغ گمش كه ميكرديم ، عشق تو،شوق وصل تو،گم ميشد در دلهاي غربت زده مان......
مهربان من،
اين روزهاي نبودنت،
اين روزهاي سخت نبودنت،
دمي از او جدايمان نكن.
ياري كن تا او باشد همسايه ي هر لحظه ي جانمان...
" كاري كن اي عزيز، زليخا شود دلم
يوسف اگر تويي ،جگر غرق خون كم است..."*
وقتي كه تو رفتي آمد...
انتظار را مي گويم...
*سيدحميدرضابرقعي
ميگفت: معرفت مهمون به اينه كه وقتي سر سفره بود، هر از گاهي سرشو بياره بالاو سراغ سفره دارو بگيره....
نميدونم مهموناي با معرفتي بوديم يا نه...نميدونم چقد حواسمون بود او مثل هرسال سفره داري ميكنه و ما مثل هرسال زندان غربتشو رو بيخيالي...
چقد حواسمون بود او آسمون آسمون نعمت به پامون ميريزه و مافراموشي نصيبش ميكنيم ...
كه دستهاي پرمهرش پدري ميكنند و دستهامون خشكيده از بي همتي...
.
.
چقد از هديه هاي مهموني رو نگه داشتيم براي قلبمون؟
چقد از عطر مهموني مونده به روحمون؟
كاش لااقل بعد از مهموني "بامعرفت" بمونيم....
اين شعر خيلي توي دلم موند..مينويسم به ياد ماهي كه وقتي بود، دلها نرم و گناهان كاسته ميشد.رقت فيه القلوب وقلت فيه الذنوب...
شب عيد ميخوند:
آخرماه صيام اول سرگرداني ست
دركجايي كه دلم چشمه ي خون افشاني ست هرشب ازشوق توقلبم سروساماني داشت
پس از اين قسمت دل بي سرو بي ساماني ست
افتتاحي كه به شوق تو قرائت كردم
فتح بابي ست براين دل كه زغم زنداني ست
نظر خويش مبادا كه بگيري از من
آنچه مانده است مرااين نظرپنهاني ست
باابوحمزه اگر انس گرفتم هرشب
التفاتي ست كه از دوست مرا ارزاني ست
پس ازاين فرق نداردرمضان يا شوال
همه دانند كه بي يار، دلم طوفاني ست
هرسحر باتو دلم عطر مناجاتي داشت
حال با ياد تو درحال گلاب افشاني ست
هرشب از دفتر وصل تو غزل ميخوانديم
صفحه در صفحه گذشت اين ورق پاياني ست...
اوجب لنا عذرك علي ماقصرنافيه من حقك،وابلغ باعمارنا ما بين ايدينا من شهررمضان المقبل،فاذابلغتناه فاعنا علي تناول ما انت اهله من العباده..
پوزش مارا دركوتاهي كه در اداي حق تو كرده ايم بپذير،وعمر اكنون مارابه رمضان آينده كه در پيش داريم برسان وچون رساندي مارادر دستيازي به عبادتي كه شايسته توست ياري كن...
به پاييز، فصل دلتنگي هاي يك دل دلتنگ ،سلام...
به بغض آسمان از پي بغض دل ،يا بغض دل از پي بغض آسمان،سلام...
به نگاه نمناك آسمان،به ملائكي كه براي نزول قطرات اشك ابرهاي آن به قلب خاك، بين آسمان و زمين در رفت و آمدند،سلام...
به برگهاي آرميده روي خياباني شلوغ كه زير پاي عابران آخرين زمزمه ي حيات را سر ميدهند،الهي رضا برضاك..
به شاخه هاي برگ از دست داده اي كه دستهاي خشكيده شان، هنوز، رو بسوي تو دراز شده ودر نهايت فقر غناي تو را صدا ميزنند و چه ساده ميفهمند ،لئن شكرتم لازيدنكم..
به روزهاي پر مشغله اي كه زود شب ميشوندو فرصت نميدهند لحظه اي يادت حيات يابد در قلبهامان،
به شبهاي پراز خستگي روز شلوغ كه باز هم براي بودنمان با تو مجالي نيست...
به سوز هواو اميدت براي برگشتن به خانه اي گرمو كوچه اي در حوالي دانشگاه و پياده رويي سردو شايد خيس
و پسركي كه تنها روي همان پياده رو آرام نشسته و از تمام دنيا چشماني معصوم داردو كتابو دفتري در دست و ترازويي در كنارش............چيزي در درونت ميشكند انگار،شرمگين از خودت يا او ..هزارو يك قولو قرار بزرگو كوچك ميگذاري با خودت كه قبل از رسيدن به خانه روي پياده روي سرد جا ميماند..
به غروب ها ي جمعه ي دلگيرتر از هميشه ،سلام...
به نگاه نگران دوخته به جاده اي خيس و به نمناكي گونه هايش كه هيچ گاه نميفهمي از باران چشم بوده يا اشك آسمان...
به دل هاي بيقرارو بيقراري دل برايت در روزهاي ابري..
به ورق خوردن فصلي ديگر بي تو،
به پاييز فصل هاي نبودنت ، سلام....
كاش در اين سرماي دلتگي هاي پاييز ،
قلبمان را بهار نگه داري در آغوش گرمت..
بهار با اميدت..
كه اميدت زند گه گه بر او آب...
